سخنان یک بازرگان چینی درباره ایرانیان

مطلب زیر ترجمه ی متنی است که تجربیات تجارت یك بازرگان چینی از طریق سایت www.alibaba.com (سایت تجاری چین) را بیان می کند که در وبلاگش تحت عنوان "مبحث بازاریابی موفق چینی و آموزش تجارت بازاریابان تازه کار چین" نوشته است که خواندنی و جالب است :

بنده خوندم و خیلی هم متاسف شدم . امیدوارم واقیت نداشته باشه ولی اگه صحت داشته باشه . . . ( چی بگم والا ؟)

من تاجری بودم كه نماد شانس چین گره گشای زندگیم شد. هنگامی که نماد شانس چین را خریداری کردم (پاراوان تزئینی با طرح پاندا و بامبو)، بزرگترین پورسانت فروش سال 2010 خود را كسب كردم. آن هم در زمان افت شدید فروش در بازار و در زمانی كه قبل از آن برای پرداخت هزینه های تحصیل پسر بزرگم دچار سختی و مشکلات بسیار شده بودم.

در آن زمان فردی ایرانی تبار که خود را علیرضا معرفی می کرد برایم آدرس یک سایت ایرانی را ارسال نمود. این سایت اقدام به فروش دستگاه "ایربراش air brush" آرایشی تولید کشور امریکا را نموده بود. آدرس سایت را در اینترنت سرچ کردم. یک سایت فارسی زبان بدسلیقه بود، سایت را با ترجمه افتضاح گوگل ترجمه کردم. محصولات ایربراش سطح بالا با مارك تجاری آمریكائی "DIN AIR" امریکا را عرضه کرده بود.
مشتری ایرانی از من خواست تا محصولات این سایت را به صورت انبوه برایش کپی كنم و البته قبل از آن برایش برآورد هزینه کنم تا بتواند با آن رقابت کند. به او فهماندم که کپی برداری از این محصولات کار آسان و ارزانی نیست! و گفتم که شرکت ما تولید کننده پمپ های باد مینیاتوری است. وی اعلام کرد که مردم ایران محصولات مینیاتوری را ترجیح می دهند. به او گفتم: منظورم از پمپ باد مینیاتوری پمپی است كه برای محصولات آکواریوم و اکسیژن محلول در آب استفاده می شود و برای آبزیان آکواریوم آب شیرین و آب شور كاربرد دارد نه برای ایربراش آرایشی.

تاجر ایرانی پرسید: آیا پمپ باد شما باد تولید می کند؟ به او گفتم البته باد کم تولید می کند و حتی برای او با اکسپرس پست یک دستگاه نمونه ارسال کردم و او پس از دریافت از من خواست برای او 1000 عدد از آن دستگاه را به عنوان دستگاه برنزه بدن تغییر نام و ثبت سفارش دهم.
وقتی به او گفتم طبق قراردادهای تجاری باید روی دستگاه کلمه ماهی ثبت گردد، وی از من درخواست ثبت نام ترکیبی بدن ماهی را نمود. به او گفتم مردم کشورت معنی کلمه ماهی را نمی دانند؟ او پاسخ داد مردم ایران مغزشان گرد است و اسیر تبلیغات خوب هستند. اینگونه بود که اولین سری دستگاه باد آکواریوم با نام بدن ماهی! BODYFISH با درج كلمه ساخت بریتانیا (مثلا این دستگاه را بریتانیا ساخته بود) را به کشور دبی و از آنجا به ایران انتقال دادیم. درحالی که تقریبا مطمئن بودم این تجارت برای علیرضا ناکام خواهد بود و حتی قالب های شابلون را در انبار راکد بایگانی نمودیم.

در کمال ناباوری پس از گذشته 2 ماه علیرضا با کمپانی تماس و درخواست تولید مجدد 100.000 نسخه جدید داد! علیرضا یك سایت هم راه انداخت و تبلیغات در ماهواره را شروع كرد. تلویزیون و تبلیغات كارش را خوب انجام داد و مردم فارسی زبان را اسیر خرید پمپ بادهای 25 دلاری در قبال دستگاه برنزه کننده ایربراش کرد. علیرضا درآمد بسیاری برای خود و شرکت من كسب نمود. آن روز بود که نادانی ایرانی های فارسی زبان را با خانواده ام جشن گرفتیم و من هم به شما پیشنهاد می کنم در خصوص آغاز روابط تجاری بلند مدت و مذاکره ای مستقیم با آن کشور اقدام نمایید. از این رو که تجارت با مردمی که مغز گرد دارا هستند بسیار مفید است و امکان رشد مالی برای بازاریاب های فروش همه محصولات فعال می باشد.

با ارسال این متن برای هموطنان عزیزمان بفهمانیم، هر آنچه در ماهواره پخش می شود و یا در اینترنت تبلیغ آن می شود و یا حتی در کتاب ها و مجلات چاپ می شود الزاما درست نیست! و هیچ ارزانی بی دلیل نیست! به راستی چرا باید یك نفر بتواند پمپ باد آکواریوم را به جای دستگاه ایربراش به مردم کشورمان قالب کنه! واقعا چرا؟!
چرا هنوز دمپائی و كفش برای بلند كردن قد را تبلیغ میكنند و فروش سرسام آوری هم دارد؟؟!! چرا هنوز كمربند لاغری را تبلیغ میكنند و برای خریدنش هجوم می آورند؟ چنانچه یكی از شركتها روزانه نزدیك به 1800 كمربند لاغری میفروشد و آمار فروش كلی آن در دو ماه اول عرضه كالا نزدیك به 300000 عدد بوده است! و چرا نباید مردم ایران حداقل به مفهوم و علت نام گذاری BODYFISH توجه کنند؟!



با اطلاع رسانی به سایر هموطنان از سوء استفاده و کلاهبرداری بیشتر اون نامردی که مردم کشورمان را نزد یك چینی خوار و كوچك کرده، جلوگیری کنیم.

اولین آپ پس از سالها دوری



سلام

بعد از چند ماه با یه آپ نه چندان جالب در خدمتتون هستیم . اما نذارید برید حالا من یه چیزی گفتم ! شما بخون این داستانا رو . نظر هم که میدونید چی کار کنید دیگه خودتون استادید . ضمنا اون داستان « زندگی خروسی » رو حتما بخونید .( فیه شفاء) . والسلام . با این مقدمه نظزتون رو به ادامه آپم جلب میکنم .

معنـای عـشـق واقـعی


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

مـلا و شـراب فـروش !


سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

زنـدگی خـروسی


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...



هفت بار روح خویش را آزردم

 

هفت بار روح خویش را آزردم :

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلند مرتبگی خود را فروتن نشان میداد .

دومین بار آن هنگام بود که در برابر فلج ها میلنگید .

سومین بار آن زمان بود که در انتخابش بین آسان و سخت آسان را برگزید .

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد به خویش تصلی داد که دیگران هم گناه میکنند .

پنجمین بار انگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست .

ششمین بار وقتی که چهره ای زشت را تحقیر کرد .در حالیکه ندانست آن چهره یکی از نقاب های خودش است .

و هفتمین بار وفتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .


این پست رو تو یکی از سایت ها دیدم. خیلی روم تاثیر گذاشت . امید وارم شما هم خوشتون اومده باشه . از میلاد هم شرمندم که رو آپش آپ کردم . ترسیدم بعدا گمش کنم .

این دفعه رو بیخیال آپ علمی !

 

سلام

تو این پستم دو تا داستان فلسفی آماده کردم . امیدوارم تکراری نباشن . اما اگه بودند هم ارزش ۲بار خوندن رو داره. مگه نه ؟؟

 

 طعم تلخ حقیقت

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میكرد .
رفتن و ردپای آن را و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.!
جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند .
او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد ..
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند .
سكوت او آسمان را افسرده كرد. . .  
آنوقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ
تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آنكه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست
اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند که آواز او حقیقتی از پیغام های خداست .

 

 زندگی

شاگردی به استاد خود گفت من خیلی از مرگ میترسم این ترس از کودکی با من بوده ایا میتوانید به من بگویید چرا کسی مثل من که دارد به خوبی زندگی میکند روزی باید بمیرد؟؟

استاد فکری کرد و گفت: چه کسی به تو گفته است داری زندگی میکنی ؟؟

شاگرد گفت : من منظور شما را نمی فهمم؟

استاد گفت : ایا این مطلبی نیست که پدر و مادرت از زمان کودکی به تو تلقین کرده اند وتو ان را فرض مسلم پنداشتی؟ تاسف می خورم چرا کسی تا کنون به تو نگفته که زنده بودن همان زندگی کردن نیست؟؟

شاگرد پرسید: من از کجا باید بدانم که دارم زندگی میکنم ؟؟

استاد جواب داد : زندگی مثل چشمه است که باید از درون تو بجوشد تو مسئولی که عمیق ترین زوایای وجودت را بکاوی واین چشمه را بجوشانی .

و ان را از روی کرامت در زندگی دیگران جاری کنی در این صورت میتوانی لبخند بر لبهای دیگران بنشانی سبزینگی وبالندگی انها را ببینی .

واحساس کنی که در خوشبختی آنها سهیم هستی .

شاگرد پرسید : اما خود مرا چه کسی خوشبخت خواهد کرد ؟؟ این طور که شما میگویید من وقتی احساس خوشبختی خواهم کرد که بتوانم در خوشبختی دیگران سهیم باشم .

استاد تبسمی کرد وگفت : چشمه ها تا وقتی که می جوشند هرگز احساس تشنگی نمی کنند و آبی از کسی نمی خواهند بدان تا وقتی تشنه ای هنوز چشمه وجودت را نیافته ای وجاری نکرده ای .

آقا این ال اج سی که میگفتن کو پس ؟؟

               

سلام

اولین آپ پس از بازگشت :

حتما تا حالا همتون با LHC  (Larg Hadron Collider  ) یا همون شتاب دهنده ی بزرگ هادرون ها آشنا هستید . همون دم و دستگاهی که موقع راهندازیش توفان به پا کرده بود و همه میگفتن دیگه معمای کیهان و ماده ی تاریک و مه بانگ و خلاصه همه چی که ناشناخته مونده بود بزودی واسمون شناخته میشه – به یمن قدم مبارکش– اما حدود دو سه سالی میگذره که از راهندازی این شتابدهنده میگذره و هنوز آن طور که باید از یافته های جدید خبری نیست . این واسه من یه انگیزه شد تا برم تا تو مجله ها و سایت ها دنبال علتش بگردم  که همه ی چیزایی که فهمیدم اونایی اند که تو ادامه مطلب نوشتم . البته خیلی کامل نیست ولی در حد آشنایی شاید خوب باشه .


ادامه نوشته

بالاخره راز انقراض دایناسور ها کشف شد

 

 از اونجا که این وبلاگ علمیه تصمیم گرفتیم اینبارو دیگه یه مطلب علمی بذاریم .


میدونید چیه ؟ خب نمیدونید . به نظر من مردم به کشف علت انقراض دایناسورها خیلی بیشتر اهمیت میدهند تا تمرین برای ترک لیس زدن در بستنی لیوانی ! اما حالا بیا از اونا بپرس این دایناسورها واسه چی منقرض شدند ؟ الانه که دیگه فیلسوف بشن و جوابایی بهت بدن که شاخ که هیچ عاج در میاری اونم از کف پات !

منم چون از ادمای همین مملکت خودمون هستم نشستم با خودم تنهایی فکرامو ریختم رو هم دو نظریه خوشگل واسه انقراض این هیولاهای تپل مپل نوشتم که امید وارم در رفع ابهامات در مورد انقراض این موجودات موثر باشه . که خدمتتون عرض میکنم .

 

1-      خودکشی دسته جمعی دایناسورها در اثر افسردگی روحی : به نظر این جانب دایناسورها موجودات بسیار حساسی بودند و عملا نمیتونستن هیچگونه توهینی رو بپذیرن . آخه موجودات دیگه اونا رو واس خاطر هیکل بزرگشون مسخره می کردن . به همین دلیل بعضی از اونا تصمیم گرفتن وزن کم کنن و شدن همین پرنده های امروزی . اما در مقابل بعضی موفق به این کار نشدن و کم کم افسرده شدند و . . .    . تا این که یه روز تصمیم گرفتن یه خودکشی دسته جمعی کنن چطوریشو خدمتتون عرض میکنم : ما جرا از این قراره که جمع میشن یه جا و اسلحه رو میدن دست یکی . بعد بهش میگن بزن همه ی ما رو یکی یکی بکش بعد از اون هم خودتو بکش و خلاص .اون طفلکی هم همه رو میکشه و از قضا وقتی میخواد خودشو بکشه میبینه گلوله تموم شده . اما همین موقع یه شهاب سنگ بزرگ  میاد میکوبه به زمین  و اونم به ملکوت اعلا میپونده . اشکال بعضی دانشمندان اینجاست که علت مرگ دایناسورا رو اون شهاب سنگه میدونن در حالی که اصل ماجرا اونه که من گفتم و این نباید اشتباه بشه .

 

2-      اما مورد دوم : کمبود جا در کشتی حضرت نوح : این مورد دیگه محشره . این دایناسورا کلا موجودات بدشانسی بودن – ای بخشکی شانس – در حالیکه اینا مشغول زندگیشون بودن میزنه یهو عذاب خدا نازل میشه و قوم نوحو هلاک میکنه و اون حضرت هم میپره تو کشتی و الفرار . این وسط دو مسئله مطرحه یکی این که حضرت نوح یادش میره دایناسورا رو سوار کنه ( از بس که استرس داشته ) و دیگری این که کلا ظرفیک کشتی تکمیل شده بوده و اینطوری میشه که این موجودات از صفحه ی عالم محو میشن . اما یه احتمال دیگه هم ممکنه و اونم این که قوم نوح اصلا آدم نبودن ، همین دایناسورا بودن که خدا خواسته هلاکشون کنه و وقع ما وقع .

نظرات اصلاحی خودتونو حتما بنویسید به هر حال هر نظریه ای یه اشکالاتی داره دیگه نداره ؟؟

برگرفته از مجله دانشمند مهر ۱۳۸۸

یک حادثه ی واقعی


....در خدمتتون هستیم با یه داستان خیلی خیلی ترسناک . لطفا بعد از خوندن بگید چقدر ترسیدین


دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم

سوار شده بود!!!؟

پیشگویی های نوسترآداموس

سلام

اولین پستمو با یه مقاله راجع به پیشگوی جنجالی قرن 16 میلادی یعنی« نوستر آداموس »میفرستم .امیدوارم قابل استفاده باشه .

منتظر نظراتتون هستیم .

ادامه نوشته