این دفعه رو بیخیال آپ علمی !
سلام
تو این پستم دو تا داستان فلسفی آماده کردم . امیدوارم تکراری نباشن . اما اگه بودند هم ارزش ۲بار خوندن رو داره. مگه نه ؟؟
طعم تلخ حقیقت
جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میكرد .
رفتن و ردپای آن را و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.!
جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند .
او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد ..
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند .
سكوت او آسمان را افسرده كرد. . .
آنوقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ
تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آنكه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست
اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند که آواز او حقیقتی از پیغام های خداست .
زندگی
شاگردی به استاد خود گفت من خیلی از مرگ میترسم این ترس از کودکی با من بوده ایا میتوانید به من بگویید چرا کسی مثل من که دارد به خوبی زندگی میکند روزی باید بمیرد؟؟
استاد فکری کرد و گفت: چه کسی به تو گفته است داری زندگی میکنی ؟؟
شاگرد گفت : من منظور شما را نمی فهمم؟
استاد گفت : ایا این مطلبی نیست که پدر و مادرت از زمان کودکی به تو تلقین کرده اند وتو ان را فرض مسلم پنداشتی؟ تاسف می خورم چرا کسی تا کنون به تو نگفته که زنده بودن همان زندگی کردن نیست؟؟
شاگرد پرسید: من از کجا باید بدانم که دارم زندگی میکنم ؟؟
استاد جواب داد : زندگی مثل چشمه است که باید از درون تو بجوشد تو مسئولی که عمیق ترین زوایای وجودت را بکاوی واین چشمه را بجوشانی .
و ان را از روی کرامت در زندگی دیگران جاری کنی در این صورت میتوانی لبخند بر لبهای دیگران بنشانی سبزینگی وبالندگی انها را ببینی .
واحساس کنی که در خوشبختی آنها سهیم هستی .
شاگرد پرسید : اما خود مرا چه کسی خوشبخت خواهد کرد ؟؟ این طور که شما میگویید من وقتی احساس خوشبختی خواهم کرد که بتوانم در خوشبختی دیگران سهیم باشم .
استاد تبسمی کرد وگفت : چشمه ها تا وقتی که می جوشند هرگز احساس تشنگی نمی کنند و آبی از کسی نمی خواهند بدان تا وقتی تشنه ای هنوز چشمه وجودت را نیافته ای وجاری نکرده ای .