این گوشی تا 15 ماه شارژ لازم ندارد؟

این مطلب فقط بخاطر حسین گذاشتم که فکر نکنه تنها مونده در ضمن جالبه بخونین و نظر بدین(حسین راضی شدی اینم از طرف من دیگه غصه نخوریا)

این گوشی تا 15 ماه شارژ لازم ندارد!

با رونق بازار جهانی تلفن‌های همراه، شرکت فیلیپس که تخصصی در زمینه گوشی و سیستم‌های مخابراتی ندارد نیز محصول جدید خود را در این زمینه وارد بازار کرد.

این موبایل تا 15 ماه شارژ نمی‌خواهد

این گوشی زیبا و جدید Xenium X830 نام دارد و دارای نمایشگر لمسی بزرگی بوده که در مقابل اثر انگشت کاربران حساس است.

روی این گوشی دوربین دیجیتالاین موبایلی 5 مگاپیکسلی به‌همراه فلش نصب شده و شرکت فیلیپس برای آن 8 گیگابایت حافظه داخلی در نظر گرفته است.

 این گوشی در حالت آماده‌باش می‌تواند تا 15 ماه انرژی مورد نیاز را در باتری خود ذخیره کند که این قابلیت در دیـگـر گوشی‌های مشابه موجود در بازار دیده نمی‌شود.

این گوشی، همراه با قلم ویژه‌ای در اختیار کاربران قرار می‌گیرد که می‌تواند امکان استفاده از برنامه‌های داخلی را آسان‌تر کند اما فاقد صفحه‌کلید سخت‌افزاری است و از دیگر امکانات به‌کار رفته در آن می‌توان به سیستم ویژه پخش فایل‌های صوتی به‌همراه کلیدهای ویژه و مرورگر اینترنتی پیشرفته اشاره کرد.

 

معنای واقعی Hello...

When you lift the phone you say Hello....

Do you know what is the real meaning of Hello ?
It is the name of a girl !!!

YES !!!!!!!!!!!
And do you know who is that girl ??
Margaret Hello .....
She was the gf of Grahambell who invented telephone....

One can forget the name of Grahambell but not his girlfriend, that is love !!!!!


حال کردین تو رو خدا؟!! نظر یادتون نره ها حسین جون دیگه نگی این آپت ... بودا انصافا میخواستم بذارمش یه جا دیگه دیدم اینجا واجب تره

حقیقتی باور نکردنی درمورد نامه چارلی چاپلین به دخترش که نمی توانید باور کنید!!


کمتر کسی پیدا می‌شود که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش را نخوانده باشد. نامه ای که در کشور ما سی سال دست به دست می‌چرخد . در مراسم رسمی‌و نیمه رسمی‌بارها از پشت میکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن آن به یاد لبخند غمگین چاپلین افتادند که جهانی از معنا در خود داشت .

اما با خواندن این مطلب شاخ در خواهید آورد پس مطمئن شوید که روی سر خود کلاه ندارید و ادامه ی مطلب رو بخونین


ادامه نوشته

ببخشید شما ثروتمندین

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید : «ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

یک حادثه ی واقعی


....در خدمتتون هستیم با یه داستان خیلی خیلی ترسناک . لطفا بعد از خوندن بگید چقدر ترسیدین


دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم

سوار شده بود!!!؟